تبليغاتX
روی در روی سیاهی

 

 

مگر قرار بوده چیزی عوض شود.
من هم همان لعنتی بودم که هستم.
تو همین طور و بقیه نیز هم.
آخر می دانی چرا؟
چون هنوز آن خدای لعنتی زنده است.
و شاید هم مرده.
ولی سیستم لعنتی او هنوز هم کار می کند.
و آدم های لعنتی خلق می کند
و آن ها را زجر می دهد
....
و دوباره

 

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...! |

 من می دانم تو برترینی...

گاهی فکر می کنم از هیچ چیز متنفر نیستی...

گاهی فکر می کنم باز هم مرا دوست داری

با این که تنهایت گذاشتم

تو مهربان ترین چیزی که دیده ام...

نگاه کن...

خدا را دوست درای، با اینکه عذاب می بینیی...

امیدواری، با اینکه در جهنمی...

عاشقی با اینکه از چشمهایت فقط دو کاسه خالی باقی مانده است...

گاهی فکر می کنم...

گاهی فکر می کنم فکر کرده ام...

نمی دانم...

شاید توهمی بیش نبودی...

باور کن...

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...! |

میگه که:عزیزم غمت نباشه

 

                                        برو که روبه رو نوره

 

اما من که روی در روی سیاهیم...؟

 

                                       هر دو روش سیاهِ

 

هم این ورش هم اونورش

 

                  حالا که فهمیدی پس جایی نرو

 

 

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...!

می شود آواز نخوانید.
می خوام صدای جیغ کسانی را که در این جهنم گرفتار شده اند بشنوم.
صداهای آشنایی است.
می دانم...
نوبت من هم که بشود همین صداها به گوش خواهید.
باور ندارید.
چند لحظه سکوت کنید.
می دانم زیر شکنجه سکوت کردن سخت است.

 

 

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...!

بعضی ادم ها مثل ترجمه می مونند.

یکی دیگه اونا رو نوشته .

بعضی ها هم روی جلدشون عکس یکی دیگه هست.

 

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...!

خدا یا....

دیگه هیچی نمیگم خودت میدونی ...

 

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...!

dorsay_clock

 

ساعت ها را بشکنید

 

بیهوده زیستن را به شمردن نیازی نیست

 

 

امضا:خودم

 

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...! |

 

 

زندگی را زیر باران باید کشت...!

 

 

 

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...! |

 

می دانم
هفته هاست و یا ماه ها
که تو را فراموش کرده ام
و امروز
سکوت بیابان
و افسون شب
تمام زندگی ام رو به تصویر می کشید
و خاطره ی تو
هر چند کوچک
پرواز می کرد
و من هنوز از تو به خاطر خاطره ی کوچک ممنونم
یاد تو کوتاه است
و گاه فراموش می شود
ولی از بین نمی رود
باور دارم

 

 

 

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...! |

 

فکر کنم دیشب آسمان به خاطر اشتباه آن شب من غُرید
ناله هایی سر میداد که تمام شیشه ها می لرزیدند ...
ببین ...
من ..
من .
اشتباهم را جبران می کنم !
میدانم کار بدی کردم
.
خُب ولش کن اصلا ...

مهم این است که من قول میدهم جبران کنم .

 

 

پ.ن: به همتون سر میزنم...بهم یکم وقت بدین...

 

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...! |

 

خیلی عذاب اوره

بعد کلی اپ کردن

بعد نه ماه وبلاگ نوشتن

تمام مطالبت پاک شه....

ناچار شی همه رو دوباره شروع کنی...

من وبم حذف شد...ارشیوام پرید

نظراتم از بین رفت

پیوندام پاک شد...

باید بهم فرصت بدین...

تو اولین فرست تمام پیواندهایی که قبلا داشتمو میزارم

اما الان نه

حالام اصلا خوب نیست

پ.ن۱:بهم وقت بدین قول میدم جبران کنم!

 

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...! |

 

تو دور میشوی ..

دور و دورتر ..!!

و من

محـ ـکوم به نظاره کردنت ...

 

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...!

از سیاه ترین تا سپیدترین آنها

همه را نوشتم

و آن گاه دورتر ایستادم

دور تر از من

دور تر از تو

نزدیک تر به ما 

تمام کلمات را می دیدم

دشت هایی باز

افق هایی کران

و تنها یک جای خالی

تو

همه را حذف می کنم

جمله هایی را که در ذهنم پرورانده بودم

تولدت را دوست دارم

حسین

 

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...!

من خسته ام!

          به من زنگ نزنید،..

          SMS  ندهید،..

          OFF هم نگذارید،..

من خسته تر از آنم که دشواری راه را رهایی یابم! 

              من،..

              فقط می خواهم،..

                  کمی،

                  و شاید اندکی،

                            خاموش باشم!

 

پ ن: مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد!

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...!

از دفعه قبل که
چشمانم،گذری کرد از چشمانت
چقدر تغییر کرده بودی
حتی دیگر هیچ کس تو را نمیدانست
تو بزرگ تر و بزرگ تر شده بودی و من
کوچکتر و کوچکتر.
از دفعه قبل که دیدمت
چقدر تغییر کرده بودی                                                                    
دفعه ی آخر
داشتی
گیتار میزدی
و من چشمانم
به نت های روبه روت خیره بود
و تو دستانت میلرزید.
تو هم میترسیدی انگار
که چشمانت روشن تر شوند و درونش غرق شویم...
نمیدانم
چشمانت دیگر دوستم نداشتند
یا همان ترس لعنتی تو بود که همه چیز را خراب کرد.
از دفعه ی آخر که دیدمت
چقدر خودت نبودی
نبودم
نبودیم

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...!

 

حس می کنم خسته شده ام ...
حس می کنم دیگر نمی توانم  خودم را از  این باتلاق بالاتر بِکِشَم ...
حس می کنم از همه بیزار شده ام  ...
حس می کنم  دیگر جان ندارم ...

چشمانم خوابِ ابد را می طَلَبَد ...
من حالم کلی خراب است .!
تنهایم بگذارید !
می خواهم وقتی در این باتلاق فرو می روم تنها باشم ...
خیلی سعی کردم خودم را بالا بکشم ...
کمی موفق بودم ...
اما باز حال ...
حس می کنم  تا خر خره فرو رفته ام ...
نه !

من  احمقانه می پندارم که زندگی زیباست ...
بسیار احمقانه !

 

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...! |

 

کلاغ ها در گوشم جیغ می زنند!

                      عروسک ها گریه می کنن،..

                      دینکی در آکواریومش گم می شود ،..

                               و او نمی آید،..

          من دلتنگ می شوم!

                      حتی خوابم نمی برد/

 

کلاغ ها خفه شده اند،

        عروسک ها هم!

            دینکی هنوز پیدا نشده !

                                   

      من،دل تنگ تر می شوم!

           لبم را گاز می گیرم،..

                   دستم خونی می شود.

 

        هنوز هم خوابم نمی برد/

 

کلاغ ها مرده اند!

عروسک ها یخ زده اند،..

          دینکی خوابیده است.

                         و لب ِ من ، هنوز هم خون می آید!

 

         [هیس/من/خوابیده/است/(!)]

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...!

.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...!

خسته شدم...خسته شدم از بس نوشتم  حرف دلم رو هیچکی نفهمید ،نه تنها نفهمید بلکه حتی نخوند....

 

خسته شدم ...خسته شدم از بس که حرف زدم در مورد یه احساس پاک که تو هیچ وقت درکش نکردی ...که همه وقتی شنیدن و فهمیدن  افکارشون در موردم عوض شد و شدم یه ادم هیز و ریاکار....

 

خسته شدم...خسته شدم از بس فریاد زدم اما نه صدای فریادمو که نشنیدی نه صدای سکوتمو..

 

خسته شدم بس که به در بسته خوردم ...خسته شدم ...چرا وقتی یکی رو پیدا میکنم زودی گم میشه؟ چرا نمی تونستم احساساتمو درست بیان کنم؟ اره چرا؟

 

خسته شدم ....خسته شدم از دروغای تو ...از دست تو دروغگوی کثیف خسته شدم...اخه یکی نیست به من بگه تو اصلا حالیت میشه احساسات رو؟تمام مدت برام نقش بازی کردی ...هر دروغی  خواست دل تنگت گفتی...تو حتی نفهمیدی من چی میگم!

 

خسته شدم...خسته شدم از بس از تو حرف شنیدم ...خسته شدم از بس پنجره باز و پرده کشیدتو دیدم...خسته شدم از بس منو تهدید کردی به کانادا  رفتنت...دِ اگه مردشی برو چرا بچه می ترسونی؟

 

ناراحتم...ناراحتم و قتی تیکیه گامو میبینم که داره زیر غم و غصه من له میشه...اخه مگه چقدر میتونه دوم بیاره ...چقدر میتونه به درد و دل من گوش بده....

 

اصلا میدونی من تکیه گامو با دنیا عوض نمیکنم...برو و منو راحت کن... اصلانم به تو فکر نمیکنم ...نه به میمیرم برات خوندنت و کانادا رفتنت....شیر فهم شدی؟

 

 خسته شدم...خسته شدم بس جور انتخاب  غلط تورو کشیدم ...تو اگه مردش بودی که اون حرف رو به حسین نمیزدی که بهم بگه ...میموندی به خودم میزدی ...دیگه به حسین چی کار داشتی  خودش کم سختی کشیده ؟جرات داشتی  میومدی رو در روم همون روزای اول بهم میگفتی ...نیاز به این همه مدت نقش بازی کردنت نبود...امیدوارم بیای و بخونی و بفهمی که چقدر حالم ازت بهم میخوره....

 

حالم بد شد از بس دروغات رو شنیدم ...دوست نداشتم اون حرف رو از زبون حسین بشنوم ...ازت متنفرم....

 

چه طور به خودت اجازه دادی همچین فکری در مورد من بکنی اره؟حیف احساساتی که من برای تو خرج کردم....تو و اون دختر به درد هم میخورین...حیف  پستهایی که من تقدیم تو کردم...تو حتی ارزش یه نظر هم نداری برای من چه برسه به پست و نوشته هام....

 

الان باید میدی که.....(حذف شد)

 

خسته شدم ...خسته شدم از بس شمردم روزایی که مونده تا امانتیت رو پس بدی و از  اون باغ برگردی ...کی اون روز میرسه؟

 

مدادای صورتیم رو دستم باد کرده ...کسی نمیخواد قلبشو صورتی کنم(نه فکر نکن ...به قلب تو دست نمیزنم...تو برو کانادا جنس مداد رنگی ها و دختراش بهتره)

 

خسته شدم بس بهت فکر کردم...برو گور بابات...برو گم شو ...دیگه تا کی میخوای لب اون پنجره لعنتی اتاقت بشینی و میمیرم برات بخونی؟

 

دِ اخه تو که میخوای بری ... تو که هر روز از روز قبل ادعات بیشتر میشه...دیگه چی میخوای از جونم ؟بگو راحت کن روحمو ...جسممو...ول کن بابا ...بی خیالش شو...چرا تهدید میکنی وقتی میخوای بری؟راه باز ...جاده درازــــــــــــــــــــــــــ

 

خسته شدم از بس نشتمو به این سوال مزحرف  فکر کردم...چه طور بعد این همه سال یاد اختلاف سنی زیادمون افتادی؟

 

ببین بزار خیالتو راحت کنم...من دلیل زندگیمو پیدا کردم...خودشم میدونه کیه...اسمم نمیبرم...اما تو بدون من از اولشم ازت متنفر بودم...حالا هرچی میخوای اسمشو بزاری بزار...تو چندش اور ترین شخصیت زندگیمی... رسما جلوی همه تمومت کردم

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...!

 

شاید تا کنون  متوجه شده باشی
که من دیگر نمی خواهم با تو چون گذشته ها باشم  ...
شاید تو در هراسی
از روزی که من خواهم رفت ...
اما  من روزی خواهم رفت
به دنبال حیاتی دیگر
بی تـ ــو !
من خواهم مُرد و خواهم زیست ...
شاید تو تصور کنی
با گذر زمان تو را از یاد خواهم برد
شاید که تو ترسیده ای از اینکه من قادرم که دیگر دوستت نداشته باشم
...
من خواهم زیست و خواهم مُرد
اما هرگز دلم نمی خواهد در آغوش تو به پایان برسم
آغوشی که برای همه باز است
و این حقیقت تلخیست
که من قادرم آن را درک کنم
و شاید به همین خاطر گاهی اوقات ........!
حال هیچ چیز مهم نیست
من چشمانم را بستم
و در اوج آسمان به دنبال خدای خودم گشتم
و پیدایش کردم
و این می تواند در دنیا برای من بهترین و دوست داشتنی ترین باشد ...
افتخار می کنم
باور کن . !

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...!

 

رنج

 عزیزم رنج!

من با تو از رنج سخن میگویم

و تو چنان انگشت میانی ات

 را بر روی میز می کوبی

 که انگارفقط  قهوه مان کمی تلخ است!

پ.ن:متاسفم ...فقط و فقط برای خودم ...

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...!

از وقتی که مردم

دلتنگی هایم چندین برابر شده است.

یادت هست؟

حتی آن روزها که تمام ثانیه هایش را

با تو بودن خرج می کردم

آرام و بی صدا می گفتمت:

دلتنگم.

و این دلتنگی لعنتی هیچگاه رهایم نکرد

تا لحظه ی مرگ.

دوستت دارم شیرین ترین کلمه ای ست که

در این مکان عجیب و غریب برایت می نویسم.

وقتی تازه زیر خاکی شدم

قدیمی تر ها تشر می زدند

که چرا هنوز هم به آن بالا فکر می کنی؟

در این جا

اندیشیدن به آن بالاها چندان خوشایند نیست.

هنوز موریانه ها به چشمانم نرسیده اند.

می دانی؟

من نگران قلبم هستم

اگر آن را هم بخورند

دیگر با کجای وجودم باید دوستت داشته باشم؟

اینقدر از من نترس

شب سوم بعد از مرگم

آمدم به خوابت که همین را بگویم،

اما از ترس جیغ زدی و از خواب پریدی.

نفهمیدم چرا تا این حد وحشت کردی !

                                                           اما ببین...

به خدا من همان خواهر سابقم

                                                            فقط...

فقط کمی مرده ام !

                                                                                        همین......

 

پ.ن:مننظورتون رو از منبا دیگه نمی فهمم ولی اینکه از کجا اوردم اکثرا از گوگل  و سایتهای مختلف ...و تعدادی هم از داخل یه سی دی که به من واگزار شده...مشکلیه؟

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...!

 

 

آزارم می دهی ... به عمد ...

   اما من آنقدر خسته ام , آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم ...

    نه گله ای

   نه شکوه ای

   حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است.

 

   دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است .

   انتظار بی مفهوم است .

   نه کینه ای . نه بغضی . نه فریادی .

   فقط صدای چلک چلک باران

   این منم که روی وسعت دل زمین می گریم ...

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...!

     

 

   

نمي دانم

   نمي دانم..... چه بود

   نمي دانم..... فرشته بود

   نمي دانم.....عشق بود

   نمي دانم..... چه بود

   مي خواهم در اوج فرياد بزنم و بگوييم .

   اين حق من نبود......

   اين آشفتگي آخه مال من نبود.

   آرزويم چیز دگر بود......

   اما افسوس طالعم.نحس بود

   و او شد يك خاطره......

 

   گناه من چه بود که این گونه غمهایم را باید در چشمان حبس می کردم

 

 

                                              وفریادم  فقط سکوت غمم بود!

 

وسکوت........

 

               زیباترین آواز در سمفونی تنهایی

                                           در اوج فرو رفتن در خویش

                                                 در اعماق قله ی رهایی

                                         

              به هنگامی که نمیبینی آشنایی که ببیند تورا                                                                         که برهاند تورا از قفس بغض

                           که بپرسد:

                      به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای؟ 

کاش گوشی سکوتم را میشنید!

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...!

این روز ها ذهنم آشفته تر از آن است که بتوانم حسی را منعکس کنم.
  آن چنان که افکار خط خطی ام مرا به
کابوس های شبانه 
                                                                          می خواند!

        

               و حادثه ی شومی که در حال وقوع است،
                                       مرا بیشتر از پیش تجزیه می کند!        

 

       و من نمی خواهم تبخیر شوم انگار!

 

                           گاه،گاه،..
                     در سازشم با محیط خدشه ای وارد می شود،
                                  و دلیلی برای
آسان بودنم نیست حالا!     

 

      لحظه به لحظه در پیچ جاده تردید می کنم.

 

                         این روز ها زبانم کاملا از گفتن عاجز است.
                   و
نگاهم گویای هزاران حس بی نقطه!

 

  ای کاش سرنوشت ورق می خورد،
و این بار روی اشک های من شرط بندی نمی کرد!

 

پ.ن:بازی با ورق را دیگر  دوست ندارم!

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...!

کاش کمی هم نان و خرما

   سهمی از زندگی ما در این روزگار باشد

   تنها خرما نیز کافی است

   اگر طعم شیرین بدهد

   ولی حیف

   سهم من فقط یک یادت بخیر ساده است

   که بعد از من شاید .......................

باز خیابان را باران زد

و من در زیر باران, بدون چتری در حکم یک سایه بان

قدم زنان به روی سنگفرشهای سرد خیال تو

و فقط آرزوی یک آزادی بیکران

             ...!

من هیچ نیستم برای تو ,

و نبوده ام , که نرم نرم سایه ات را می کشی از روی من کنار

همین بس که در خوابهایم دیده شوی ,

سهم من همین اندازه بود که:" ســــــــــکوت................................."

تو با سحر رها شدی و من با غروب غرق

چاره ای نیست!!!,

تو را سپیدیها در آغوش میکشد و مرا تیره رنگهای شب ,

تو هوای تازه اندازه می کنی و من ستاره ها را میشمارم

آری, این همان سهم تلخ من از تمام رویای تو بود

همین........

+ زمانم به خواب ابدی فرو رفته است ...!

DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



ArChiVe

تیر 1388

خرداد 1388
فروردین 1388
مهر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386



Linkz

مطرود
گوربان
گند زده
ZiG ZaG
My view
زنده به گور
تب 40 درجه
میعاد در لجن
حس یازده ام
ایستاده با قارچ
بن بست ابهام
مینیمال های من
غیر ممکن است
افکار خوشمزه
خلوت رازناک
دخترک اورجینال
اتاقک تمام فلزی
سمفونی استفراغ
طعم گس خورشید
خانه ای از شن و مه
دندون یه آدم مرده
مردی که فاحشه شد
حرفهایی از جنس درون
آقای مینیمال
تراوشات یه ذهن بی مار
عشق مومیایی شده ی من
الاغی که یونجه را میفهمید
من از آن روز که در بند توام،آزادم
من و قوز چراغ مطالعه
عروسک نحس
ابلهی که همه چیز را میدانست
و غیره
تراموا
دیلاقِ پَتیاره
کافه کاغذی
یک ذره در بینهایت
ماه شب من
موسسه آموزشی به گزین


    تعداد بازديدها:

:
POWERED BY: BLOGFA.COM

 

RSS


Erorr in Your Internet Explorer !!!